اولین روزهای زمستونی
دوستای عزیزم 
دوشنبه ایی که تعطیل بود سونیا جون و اردلان و المیرا فسقلی اومدن خونمون و من براشون قلیه میگوی خوزستانی و ماهی تیلا پیلا اقیانوس گذاشتم
امیدوارم که خوششون اومده باشه
شب خیلی خوبی بود المیرا و رادوین هم با هم کنار میومدن و بازی میکردن . 

در حال کنجکاوی .

وقتی مهمونها رفتن دیدم که رادوین اصلا نمیتونه از جاش بلند بشه و فقط گریه میکنه پاشو نگه میداره خیلی ترسیده بود . پاشو روغن زیتون زدم و ماساژ دادم ولی تا 6 صبح من و احسان رو نگه داشت . . 6 تا 10 صبح فقط تونستیم بخوابیم
به مادر شوهرم گفتم که از بهداشت بپرسه . بهداشت نگران شده بود و گفته بود که شاید از قطره فلج اطفال باشه و ما رو بیشتر ترسوندند 

ولی صبح رادوین خیلی خوب تونست راه بره ولی کمی پاش رو میکشید 
عصری دیگه خیلی خوب ماشالله میدوید ولی باز بردمش پیش دکتر امامی و دکتر گفت که هیچیش نیست وفقط به خاطر اینکه خیلی راه میره و به قول خودت خیلی میرقصه ا تاندونش پاش کمی کشیده شده همیننننننننننننننننن
خیالم راحت شد و قد و وزنش رو هم گرفت که خیلی راضی بود . اومدیم خونه و رادوین دوباره برامون میرقصید و هر کاری میکردم که راه نره تا پاش خوب بشه . نمیشد که . . الان هم خوبه خوب شد و کلی تو خونه میدوه و بازی میکنه . 
دیروز یاد گرفته کامل تا 5 میشمره و به ترتیب 
سه شنبه ایی شب رادوین رو پیش مادر شوهرم گذاشتم و خودم و احسان دوست داشتیم که 2 3 ساعتی رو تنها تو محیط رومانتیک باشیم
به پیشنهاد من رفتیم رستوران نمونه و با هم صحبت میکردیم و شام خیلی خوبی خوردیم ولی بیرون خیلی سرد بود نتونستیم قدم بزنیم . ولی شب خیلی خوبی بود رادوین هم که تو خونه بهش کلی پیش مادر بزگش خوش گذشته بود و با هم کلی بازی کرده بودن 
دیشب هم رفتیم خونه داداشم و اراد جون دیگه زردیش خوب شده بود و خاله ام و دایی و مادربزرگم همه اومده بودن دیدن اراد و ما هم اونجا بودیم .

رادوین و دایی جونش و ارش خواهر زاده زن داداشم در حال تخته بازی هستن



اولین روزهای زمستونی
